تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ

من دلم می خواهد...
خانه ای داشته باشم پر دوست...
کنج هر دیوارش...
دوستهایم بنشینند آرام...
گل بگو گل بشنو...
هرکسی می خواهد...
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد...
یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند...
شرط وارد گشتن...
شست و شوی دلهاست...
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست...
بر درش برگ گلی می کوبم...
روی آن با قلم سبز بهار...
می نویسم ای یار...
خانه ی ما اینجاست...
تا که سهراب نپرسد دیگر...
خانه دوست کجاست...؟

فریدون مشیری


.

.

.

29/11/1390 :

.

.

.

با گذاشتن اولین پست، رسما كار وب رو شروع كردیم: " آغاز قصه ی آرامش..." این طوری شروع می شد: " قصه از حنجره ایست/ كه گره خورده به بغض..."توی این پست از اهدافمون گفتیم. از شما خواستیم كمكمون كنید و ما رو به جمعتون بپذیرید. اول با یه تعداد محدود بازدید كننده شروع كردیم و 3-2 تا لینك...بعد كم كم تعداد پیوند هامون زیاد شد و همین طور تعداد دوستامون. با گذشت زمان انگیزه مون برای بهتر شدن وب و تحكیم دوستیمون بیش تر می شد. تحكیم دوستی با كسانی كه انصافا حتی از پشت مانیتور های بی روح، گرمای حضورشون حاحساس می شد.دوستایی كه هركدوم توی شهر و استان های مختلف بودن ولی اگه هركدوم از بچه ها به كمك كوچیك یا بزرگی احتیاج داشت، با وجود صدها كیلومتر فاصله، دست به دست هم، ازش پشتیبانی می كردن. كسانی كه با صمیمیت ما رو توی جمعشون پذیرفتن، بهمون اعتماد كردن واعتماد ما رو جلب كردن. همونایی كه هیچ وقت نه ما اون ها رو دیدیم نه اون ها ما رو...ولی با این حال با روح بزرگشون دوستی رو حتی بهتر از بعضی از اطرافیان در حق مون تموم كردن.شما دوستای خوبی كه آلاچیقمون رو پر از عطر و بوی محبت و دوستی كردی و ما رو به اهدافمون رسوندین. ما هم در عوض دلمون رو به محبت شما گره زدیم. یه گره ی محكم كه حتی با پایان كار این وب، باز هم نمی شه بازش كرد.

همه ی اینا رو گفتم كه بگم ما تا همین جا هم كلی تشكر بهتون بدهكاریم. به خاطر همه ی محبت هاتون. همون طور كه احتمالا تا حالا متوجه شدین دارین پست آخر وبلاگ ما رو می خونین.خیلی لطف كردین كه تا همین جا یعنی تا آخرش پا به پای ما اومدین.اعتراف می كنم با این كه حتی یك سال هم نمی شه كه شما ها رو می شناسم حس می كنم چندین سال از آشناییمون می گذره.

خوب ، اكثر شما ها با مقوله ای به اسم كنكور آشنایی دارین.یه رقابت بزرگ كه كافیه فقط یه كم حواست پرت باشه تا با دستای خودت بخش مهمی از سرنوشتت رو به باد بدی.شما رو نمی دونم ولی این رقابت برای ما خیلی مهمه.ضمنا الآن بنده خبر دارم تو اون ذهنتون چی می گذره...نه خیر...ما از اوناش نیستیم داداش! ( همون خرخونی رو می گم كه چندبار تو دلت گفتی...!)اتفاقا حداقل من این طوریم كه به هر بهانه ای از زیر درس در می رم.پس حداقل كاری كه می تونیم بكنیم اینه كه خودمون بهانه دست خودمون ندیم.( حالا ما این وب رو هم تعطیل می كنیم، ولی آخر هیچ گلی به سر خودمون نمی زنیم، حالا ببین(خدا نكنه البته(پرانتز در كمانك شد!!!!))) خوب ما قرار نیست كاملا با نت خداحافظی كنیم.مطمئنا توی این دو سال بهتون سر می زنیم.فقط شاید یه كم دیر و زود بشه ولی حتما می آیم(ناراحت نباشین.هه...!)فقط چون سر پا نگه داشتن وب یه خرده وقت گیره ترجیح دادیم یه مدت(2 سال!) تعطیلش كنیم.اما حذفش نمی كنم چون اولا كلی خاطره باهاش داریم، ثانیا اگه بخوایم برگردیم یه روز،دوست داریم بیایم همین جا.ضمنا در طول این مدت هركدوم از بچه ها ممكنه دلش بخواد و بیاد پست بذاره پس دلیلی برای غصه خوردن وجود نداره( این یعنی شما همچنان اگه وقت داشتین یه سری به وب ما هم بزنین)

خوب دیگه...از طرف همه ی بچه ها ازتون تشكر می كنم و به خاطر همه ی كم كاری هامون ازتون می خوام كه ما رو ببخشین.ضمنا به دعاهاتون به شدت نیاز داریم.دعا كنید اگه قراره دوباره برگردیم با دست پر بیایم.

خوب من یه متن از خودم توی ادامه ی مطلب براتون گذاشتم.امیدوارم خوشتون بیاد و به عنوان یادگاری داشته باشینش.آخر از همه و قبل از خداحافظی دوست داریم نظر شما رو هم نسبت به خودمون و وبمون بشنویم.همین طور اگه فكر می كنین خاطره ای با وبلاگ ما دارین خیلی دوست داریم بشنویم(بخونیم).پس منتظریم...و نهایتا...

دوست من، هیچ وقت فراموش نكن :

ღ♥ღ"همیشه لبخند بزن...!"ღ♥ღ


ღ♥ღ
http://up.vatandownload.com/images/x77flkes77q10qtd3r4.jpg
خیلی دعامون كنید بچه ها.مطمئن باشین فراموشتون نمی كنیم.بدرود...!


ღ♥ღ...امـــــــیــــــــد...ღ♥ღ
تاریخ : شنبه 11 شهریور 1391 | 11:22 | نویسنده : فاطمه

چه حرف بی ربطیست كه مرد گریه نمیكند...

گاهی آنقدر بغض داری...

كه فقط باید مرد باشی...

تا بتوانی گریه كنی...!


سلام.خوبین بچه ها؟!بازم یه شعر از خودم گذاشتم.(من دیگه اعتماد به نفسم از حد گذشته) امیدوارم خوشتون بیاد!

.

.

.

غزل...!


امشب از بوی خیالت غزلی ساخته ام

با نگاهت غزل بی بدلی ساخته ام

***

باز با عطر تو تا اوج فلك آمده ام

عطر گیسوی تو را چون غزلی ساخته ام

***

زیر دامان بلند شب تاریك خیال

شعر چون آینه و بی بدلی ساخته ام

***

هرچه دلتنگی و درد است به شب دوخته ام

شعر شیرین چو شكر چون عسلی ساخته ام

***

باز مبهوت دو چشمان سیاهت شده ام

من كه چشمان تو را چون زحلی ساخته ام

***

عقل می گفت كه مجنون شدنم بی خردی ست

لیك با عقل و خرد هم جدلی ساخته ام

***

قصر آمال مرا جز تو سزاواری نیست

عشق می باشد اگر هم عملی ساخته ام

***

آمدم تا بروم با تو به خوش بختی محض

وز گل عشق برایت بغلی ساخته ام

***

با تو تا اوج فلك چرخ زنان می آیم

با تو بر غصه و غم بی محلی ساخته ام

***

عقل می گفت كه مجنون شدنم بی خردی ست

لیك با عقل و خرد هم جدلی ساخته ام...!



http://www.chejaleb.com/wp-content/uploads/zx434525_WGByFu2k.jpg



ممنون از توجه تون!بدرود...!



تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1391 | 16:25 | نویسنده : سحر
سلام به همه ی دوستان عزیز
خوبین همگی؟دلم واستون تنگ شده بود!
امروز براتون یه نوشته و یه شعر کوچولو از خودم گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد...
اول شعر:این شعر با این که کوتاه و عامیانه اس ولی نکته خیلی خوشگلی داره که خودم خیلی خوشم میاد ازش(یکی نیس آخه بگه آشپز که نمیگه آشم شور بود)
                                     
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
غیر از هوا چیزی نبود
خدا که اون بالا ها بود
آبم که تو دریا ها بود
خدارو شکر آدمی نبود
که هر چه بود و بود
ببرد به نبود
اما خدای بی شهود
آرامش زمین ربود!
یه روزی از خاک کبود
نت های آدمی سرود
که اول قصه ربود
اول قصه این سرود
یکی بود آدمی بود
زیر گنبد خمود
غیر از هوا همه چیز بود
.....
باید گفت هیییییییییییی


و اما نوشته...اینو کنار دریا نوشتم هفته پیش و به اونایی که عاشقشونم و میدونم که اینو میخونن تقدیم میکنم...

دلتنگی هایم مثل این دریا بیکران است و مثل این خورشید سوزان و مثل این ساحل پریشان.روز ها مثل باد میگذرند و دل من تنگ تر میشود.دلی که فقط برای او میتپد دلی که مثل این آسمان گرفته است. آسمانی که با گریستن به آرامش ابدی میرسد .اما این دل حتی یارای گریستن هم ندارد.همین روز ها که مثل باد میگذرند خطی به درازای هزاران افق بین منو او کشیده است پس دیگر گریستن برای چه؟!
صدای امواج ،فریاد مرغابی ها،کف های ساحل،سرخی افق ،آبی بیکران و...همه و همه هستند ولی او...
صدای امواج گوشم را نوازش میکنند و سرخی افق چشمم را و آبی بیکران روحم را اما اینجا در کنار بیکران ترین آبی دنیا قلبم را مرهمی نیست. قلبی که همران مرغان آبی به سوی خط آسمان و دریا در جستوجوی خاطرات به پرواز در می آید خاطراتی دورو روشن ...
دیگر آسمان به تنگ آمده است میخواهد دلتنگی هایش را بیرون بریزد و آرام شود .
و آرام روی آبی بیکران میگرید...
کاغذ های دلتنگیم خیس خیس است....

منتظر نظراتون هستم



تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1391 | 14:00 | نویسنده : فاطمه
.
.
.

پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت.

 دختر هابیل جوابش کرد و گفت: نه، هرگز؛همسری ام را سزاوار نیستی؛تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد.تو همانی که بر کشتی سوار نشدی. خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را. به پدرت پشت کردی،به پیمان و پیامش نیز غرورت غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد نه بلندی کوهها؟

پسر نوح گفت: اما آن که غرق می شود خدا راخالصانه تر صدا می زند،تا ان که بر کشتی سوار است. من خدایم را لا به لای طوفان یافتم، در دل مرگ و سهمگینی سیل.

دختر هابیل گفت: ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار شدی،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود، پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.

پسر نوح گفت: آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدارومریز دارند که به بادی ممکن است از دستشان برود. من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد

دختر هابیل کفت: باری تو سرکشی کردی و گناهکاری. گناهت هرگز بخشیده نخواهد شد.

پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت: شاید آن که جسارت عصیان دارد،شجاعت توبه نیز داشته باشد. شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم داده باشد.

دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و سکوت کرد و آنگاه کفت: شاید. شاید پرهیزکاری من به ترس و تردید اغشته باشد.اما نام عصیان تو  دلیری نبود. دنیا کوتاه است وآدمی کوتاهتر. مجال ازمون و خطا این همه نیست.

پسر نوح گفت: به این درخت نگاه کن. به شاخه هایش.پیش از انکه دستهای درخت به نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند. گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.

من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست. راه تو زیباتر است، راه تو مطمئن تر، دختر هابیل.

پسر نوح این را گفت و رفت. دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که منتظر است و سالهاست که با خود می گوید: آیا همسریش را سزاوار بودم؟



پست پایین هم جدیده بچه ها...


تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1391 | 13:56 | نویسنده : فاطمه
سلام.
بچه امروز دو تا شعر گذاشتم براتون.اولی از خودم دومی از سحر كه در واقع جوابش به شعر منه امیدوارم خوشتون بیاد

روزگارم ابریست...

آسمانم دلگیر...

و هوای دل من طوفانیست...

و خزان باغچه ی قلبم را...

رنگ خاكستری تیره زده ست...

وچه سنگین شده است...

روی دوشم سبد میوه ی غم...

در و دیوار دلم هم چندیست...

سرد و تاریك شده ست...

دل من در دل آن خانه ی متروك...

چنان یخ زده است...

كه سراپای وجودم انگار...

غوطه ور مانده دراین هستی پوچ...

چشم هایم عمریست...

كورسو هم دگر انگار ندارد حتی...

هیچ كس حاضر نیست...

كه فقط لحظه ای از شعله ی عشق...

به دلی خسته و در مانده دهد...

لحظه ها می گذرند...

و من هر ثانیه صدبار فرو می ریزم...

در درون می شكنم،می میرم...

خسته ام...

خسته ام بس كه دگر باره ز سر میگیرم...

چیدن میوه ی غم از دل پر دردم را...

و چه كس میگوید...؟!

كه دل یخ زده ام مرده و بس...

قلب من منتظر است...

شعله ای می خواهد...

كه به گرمای وجود...

یخ دلتنگی و غم های مرا ذوب كند...

و دلم پر شود از عطر بهار...

و ببینم كه در این دشت خیال...

می تراود باران...

من فقط روزنه ی كوچكی از نور برایم كافیست...

پرتوی كوچكی از عشق و امید...

و فقط پنجره ای رو به افق...

سال هاییست كه من منتظرم...

منتظر خواهم ماند...

آخر اما چه كسی می شكند...؟!

غم شب های سیاه...

شب مبهم...

شبی از جنس سراب...

آهِ من از دل شب های ترك خورده برون می آید...

می رسد تا به فلك...

تا به شهاب...

باز اما منم و قصه ی تنهایی خویش...

در خیالات تهی...

مثل حباب...!!!

حباب(2)

روزگارت ابریست....

آسمانت هم...

و هوای دل تو بارانیست...

و چه زیباست...

سنگینی غم...

در و دیوار دلت هم چندیست...

آماده ی زمستان شده است...

چشم در راه بهاری ست...

كه سراپای وجودت را...

غوطه ور كرده در یك هستی نو...

چشم هایت عمری ست...

زندگی را به همه قرض داده ست...

همه كس حاضر است...

رودی جاری از آبی عشق را...

به دل دریایی تو بدهد...

لحظه ها می گذرند...

و تو هر ثانیه صدبار به خود می بالی...

در درون می شكفی می نازی...

زنده ای...

زنده ای كه دگر باره ز سر می گیری...

چیدن میوه ی غم از دل پر دردت را...

و همه كس می گوید...

كه دل یخ زده ات منتظر است...

انتظار شیرین است...

شعله ای خواهی یافت...

به وسعت عشق...

یخ دلتنگی و غم هایت را ذوب خواهد كرد....

و دلت پر می شود از عطر بهار...

تنها اندك صبری برایت كافیست...

زندگی را خواهی یافت...

پنجره را بگشای و بایست...

ماه هایی گذران است در این بی برگی...

منتظر باید ماند...

آخر اما طلوع خواهد كرد...

آفتاب این شب های سیاه...

آفتابی روشن...

آفتابی از جنس ضحی...

شوق تو از دل شب های تاریك برون خواهد رفت...

می رسد تا به فلك...

تا به شهاب...

و تو می مانی و قصه ی عشقی ناب...

در خیالاتی همچون خواب...

هم رنگ آفتاب...

http://niloblog.com/up/images/7ujjiu8uejat5ebwavgg.jpg



تاریخ : یکشنبه 29 مرداد 1391 | 12:57 | نویسنده : فاطمه
http://shafaf.ir/files/fa/news/1391/5/29/48379_879.jpg



عیــــــــــــد سعیــــــــــــد فطــــــــــــــــر بر تمامـــــی مسلمیــــــن مبـــــــــــــاركــــــــــــــــ



تاریخ : چهارشنبه 25 مرداد 1391 | 12:05 | نویسنده : سحر
هی فلانی می دانی می گویند رسم زندگی چنین است....
می آیند...
می مانند...
عادت می دهند...
و می روند....
و تو خود می مانی و تنهایی!
راستی رسم تو نیز چنین است؟!...
مثل همه ی فلانی ها...


سلام به همگی خوبین؟!چه خبرا؟!
این دفعه  یه مطلب کوچولو از مجله همشهری جوان براتون گذاشتم که خیلی دور از واقعیت نیست و متناسب حالو روز مردم کشورمونه!و البته یک شعر

طرز تهیه غذای تهرانی:
بر اساس:متد نماینده تهران در مجلس شورای اسلامی
خلاصه دستور پخت:اگر یک هفته مرغ نخوریم آسمان به زمین نمی آید.غذای اصلی ما هم نان و برنج است_عزت نفس و سلامت جامعه در ایستادگی است نه پر کردن شکم
مواد لازم:دندان(یک دست)عزت نفس(خیلی زیاد)نان(خیلی کم)پنیر(یک برش کوچک)پیاز(به اندازه یک قاشق مرباخوری)
طرز تهیه:روغن را درون تابه نرخته و آن را روی حرارت ملایم نمیگذاریم!(حواستان کجاست اصلا روغنی در کار نیست و بنا نیست گاز را هم روشن کنیم!مواد لازم را ندیدید مگر؟!)لذا در این مرحله با استفاده از عزت نفس دندان روی جگر گذاشته آنگاه پیاز و پنیر را خیلی مرتب در پیشدستی میگذاریم و می آوریم سر سفره . دیگ نان هم که کنار سفره هست!پس هیچی!شما میتوانید تمامی این مراحل را در تاریکی هم انجام دهید بنابراین نمیمیرید اگر لامپ را هم خاموش کنید.در این مرحله غذا آماده است. میتوانید نیمی از آن را میل کرده نیم دیگرش را بگذارید برای وعده بعدی . نترسید آسمان به زمین نمی آید!

چی بگم والا!به قول معروف باید گفت بدون شرح!

و اما شعر!این شعر از نغمه رضایی هستش که به نظرم تو کل شعر هاش این شعر تکه وبسیار زیبا

آدمک
آدمک آخر دنیاست بخند
آدمک مرگ همینجاست بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی
به خدا مثل تو تنهاست بخند

دستخطی که تورا عاشق کرد
شوخی کاغذی ماست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است
فکر کن گریه چه زیباست بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم
پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند
بدرود





تاریخ : چهارشنبه 18 مرداد 1391 | 18:53 | نویسنده : طاهره
سلام دوستان...
خوبین؟ایشا...که خوب باشین...
ببخشیدمن دیروزآپ کرده بودم ولی متاسفانه کامپیوترم قاطی کرده بودنمیدونم چرامطلبمونذاشته تووب...شرمنده...
خب بگذریم؛امروزبراتون یه متن میذارم وچون نسبتاطولانیه تشریف ببرین ادامه مطلب...
امیدوارم خوشتون بیاد...

ادامه مطلب
تاریخ : شنبه 14 مرداد 1391 | 17:23 | نویسنده : فاطمه

سلام.خوبین دوستای گلم؟!

امروزم یه شعر از خودم براتون گذاشتم.خودم دوستش دارم شما رو نمی دونم.امیدوارم خوشتون بیاد...



یادش به خیــــــر کودکی اش شـــــاد شـــــاد بود

آن روزهـــــا بهانـــــه ی شـــــادی زیـــــاد بـــــــود

در کوچه باغ های محـــــل عشـــق می فـــروخت

دنیای شــــــــــــاد او هــــــمه آوای بــــــاد بـــــود

هــــرروز، صبـــــح زود، هم آواز هــــــر نسیـــــــم

کنج حیـــــــــاط خانــــــــه و بر روی یک گلیـــــــم

مادر همیشه سفره ی صبحـــــانه چیــــــــده بود

صبحـــــانــــه نان تــــازه و یک کاســــه هم حلیم

یک حــــــوض آبــــی و دو درخـــت انــــار و سیب

با بوتــــــه های مریم و شـــب بوی دل فــــــریب

هر روز،خانـــــه وقت سحـــــــــــر با صــــدای باد

پر می شـــد از محــــبت و آرامشــــــــی عجیب

یادش به خیـــــر دوره ی زیبــــــای آن زمــــــــان

با مردمان خــــــــوب و صمیــــمی و مهـــــــربان

یادش به خیر آن همه پس کوچه ی شلــــــــوغ

با کودکـــــان ســـــــاده و هم رنگ آســــــــمان

در کوچـــــه ها هـمیشه پر از بوی کاه و خشت

آن جا محلـــــه بود، و یا باغـــــی از بهشـــت؟!

وقتی کنــــــار جـــــــوی زلالی نشستــــــه بود

او بی اراده جای سخــــن شعــــــر می نوشت

امّا کنون دگر خبـــــــــــری از نسیـــــــم نیست

دنیا سراسرش همه تفسیـــر بی کسی است

بر جای شعر، سرفه ی سنگین نشسته است

ای خاطـــــرات خوب، درنگی !کمـــــی بایست...

http://s1.picofile.com/file/4371414856/4447836432_bd8ef05e38.jpg


خوب خسته نیاشید...امیدوارم خوشتون اومده باشه....تا دیدار بعد بدروووووووووووووود...!


تاریخ : چهارشنبه 11 مرداد 1391 | 10:35 | نویسنده : سحر

هیچگاه چشم هایت را برای کسی که مفهوم نگاهت را نمیفهمد گریان مکن...!



سلام دوستان عزیز دلم براتون تنگ شده بود زیاد!!!!

همه چی سر جاشه زندگی بر وفق مراد هست؟!!!!!

این شعرمو راستش خودم خیلی دوست دارم و میخوام بدونم نظر شما راجع بهش چیه خوش حالم میکنین اگه با صداقت جواب بدین


عزیز آشنای من

بگو برایم از کلاغ قصه ها

همان که هیچگاه به خانه اش نمیرسد

بگو برایم از رسیدنش بگو

بگو که روزی میرسد

به انتهای قصه و غصه ها


امید لحظه های من

بگو برایم از سپیدی سحر

همان که هیچگاه ندیده ام به چشم سر

بگو برایم از سپیدیش بگو

بگو که روزی میرسد

به انتهای قصه ها و غصه ها


حریم من هوای من 

بگو برایم از عروس آسمان

همان که هیگاه نیادمده است به خوابمان

بگو برایم از درخشش بگو

بگو که روزی میرسد

به انتهای قصه ها و غصه ها


روشنی شب های من

بگو برایم از شهرزاد قصه گو

همان که هیچگاه برای ما نکرده قصه بازگو

بگو برایم از بازگفتنش بگو

بگو که روزی میرسد

به انتهای قصه ها و غصه 


طنین نغمه های من

بگو برایم از انتهای قصه ها و غصه ها

همان که هیگاه شیرین نبود برای فرهاد کوه ها

بگو برایم از پایانش بگو 

بگو که روزی میرسد

به انتهای قصه ها غصه ها


خب چطور بود؟

راستی راجع به پست پایین بگم که به خاطر درخواست چند تا از دوستان گذاشتیم.اگه خواستین بگین تا رمزشو بهتون بگم.

تا بعد خداحافظ....




تعداد کل صفحات : 7 :: 1 2 3 4 5 6 7