تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - آفتاب می شود...
تاریخ : سه شنبه 9 اسفند 1390 | 19:21 | نویسنده : فاطمه

حالا واسه اینکه یه کم جو عوض بشه یه شعر از فروغ فرخزاد گذاشتم که میتونم بگم تقریبا بین همه ی شعراش اینو خیلی دوست دارم...قشنگه...امیدوارم خوشتون بیاد...


نگاه کن...

که غم درون دیده ام...

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن...

تمام هستی ام خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد...

مرا به اوج می برد...

مرا به دام می کشد

نگاه کن...

تمام آسمان من پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها...

ز سرزمین عطرها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاج ها، ز ابرها، بلورها

مرا ببر امید دلنواز من...

 ببر به شهر شعرها و شورها

به راه پر ستاره می کشانیم

فراتر از ستاره می نشانیم

نگاه کن...

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل...

ستاره چین برکه های شب شدم

چه درو بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گش من دوباره می رسد

صدای تو...

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن...

که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان...

کنون که آمدیم تا به اوج ها...

مرا بشوی با شراب موج ها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات...

مرا بخواه در شبان دیرپا...

مرا دگر رها مکن...

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن...

که موم شب به راه ما...

چگونه قطره قطره آب می شود...

صراحی سیاه دیدگان من...

به لای لای گرم تو...

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من...

نگاه کن...

"تو می دمی و آفتاب می شود..."