تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - حکایت حمله ی اسکندر
تاریخ : پنجشنبه 18 اسفند 1390 | 18:47 | نویسنده : فائزه

مورخان مینویسند:روزی اسکندر مقدونی به یکی از شهرهای ایران(احتمالا در حوالی خراسان حمله میکند،با کمال تعجب میبیند که دروازه ان شهر باز است و با اینکه خبر آمدن اسکندر به شهر پیچیده بود،مردم زندگی عادی خود را ادامیه میدادند.باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که صدای سم اسبان لشکر او به گوش میرسید عده ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می شدند و بقیه به خانه ها و دکان ها پناه میبردند،ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت.اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردمان شهر میگذارد و میگوید:من اسکندر مقدونی هستم!

مرد با خونسردی جواب میدهد:من هم ابن عباس هستم!

اسکندر با خشم فریاد زد:من اسکندر مقدونی هستم؛کسی که شهر ها را به آتش کشیده؛چرا از من نمی ترسی؟

مرد جواب می دهد:من فقط از یکی می ترسم و او خداوند است.!!!

اسکندر به ناچار میپرسد:پادشاه شما کیست؟

مرد میگوید:ما پادشاه نداریم!

اسکندر با خشم میپرسد:رهبرتان،بزرگتان!؟

مرد میگوید:ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی میکند.

اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشان داده بود حرکت میکنند در میانه ی راه؛با حیرت به چاله هایی می نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.

لحظاتی بعد به قبرستان میرسند،اسکندر با تعجب نگاه میکند و میبیند روی هر سنگ قبر نوشته شده:ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد.این یوسف دو دقیقه زندگی کرد و مرد!!!!

اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می نشیند،با خود فکر میکند که این مردم حقیقی اند یا اشباح هستند؟پس به جایگاه ریش سفید ده میرسد و می بیند پیرمردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته عده ای دور او جمع هستند؛اسکندر جلو می رود و می گوید:تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟

پیرمرد میگوید:آری من خدمتگزار این مردم هستم!

اسکندر میگوید:اگر بخواهم تورا بکشم چه میکنی؟

پیرمرد ارام و خونسرد به او نگاه میکند و می گوید:خب بکش!خواست خداوند این بوده که به دست تو کشته شوم!!

اسکند میگوید پس تورا نمیکشم تا به خدایت ثابت کنم عمر تو در دست من است.

پیر مرد میگوید:باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهانم در دنایا افزون تر گردد.

اسکندر سردرگم و متحیر میگوید:ای پیرمرد من تو را نمیکشم؛ولی شرطی دارم.

پیرمرد می گوید:اگر میخومرا بکش،ولی شرط تورا نمی پذیرم.

اسکندر-ناچار و کلافه-میگوید:خیلی خب دوتا سوال دارم،جواب مرا بده من از اینجا میروم.

پیرمرد میگوید بپرس!

اسکندر میگوید:چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه به قبر است؟

پیرمرد میگوید:علتش این است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می اییم به خود میگوییم:فلانی عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود مراقب باش!مال مردم را نخوری و کار ناشایستی انجام ندهی و این درس بزرگی برای ما خواهد بود!

اسکندر میپرسد:چرا روی سنگ قبر هر کس نوشته فلانی یک ساعت،ده دقیقه زندگی کردو مرد؟

پیرمرد گفت:وقتی زمان مرگ هرکس فرا می رسدبه کنار بستر او می رویم . خوب میدانیم که در واپسین دم حیلت،پرده هایی از جلوی چشم انسان برداشته می شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن نیست!از او چند سوال می پرسیم:چه علمی آموختی؟و چه قدر آموختن ان به طول انجامید؟چه هنری آموختی؟و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟او که در حال احتضار قرار گرفته مثلا می گوید:در تمام عمرم به مدت یک ما هر روز یک ساعت علم آموختم یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم.بعد از آن که شخص مرد مدت زمانی که برای این کارها صرف کرد را محاسبه میکنیم و و روی سنگ قبرش حک میکنیم:((ابن یوسف هفت ساعت زنگی کرد و مرد!))یعنی عمر مفید این انسان هفت ساعت بوده.

بدین ساعت،زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود میگیریم که بر سه بستر؛علم،هنر،مردم مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است که نام زندگی بر آن نتوان نهاد!

اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام میکند و به لشکر دستور می دهد:هیچ گونه تعدی به مردم نکنند!

خب حالا یه کم فکر کنید:اگه یه همچین قانونی رعایت بشه،روی سنگ قبر شما چه خواهند نوشت؟

لحظاتی فکر کنید....حالا عمر مفید خود را محاسبه کنید!