تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - و حالا...تو و من...
تاریخ : دوشنبه 22 اسفند 1390 | 19:07 | نویسنده : فاطمه
حال رقص ندارم...
هی!دنیا...!
تمامش کن...
وگرنه سازت را میشکنم...!

سلام.خوبین بچه ها...؟من بالاخره بعد دو سه هفته موفق شدم بیام.دلم حســــــــــابی واسه همتون تنگ شده بود
این مطلبی که امروز میخوام بذارم نوشته ی خودمه...قلمم شاید زیاد جالب نباشه،اما چون از اول قرار داشتیم دل نوشته هامونو بذاریم اینجا،تصمیم گرفتم بذارمشبه هرحال امیدوارم خوشتون بیاد.منتظر نظراتتون هستم...بفرمایین....

.
.
.

بار خدایا... امروز آمده ام تا با تو سخن بگویم. با خودت و تنها خودت. تویی كه تمام امید منی،تنها امید منی و انتهای آرزویم. تویی كه لحظه با منی و من گاه گاهی،دنیا دنیا از تو دورم.امروز آمده ام تا با هم باشیم،تنها...تو و من!تویی كه لحظه به لحظه به من می نگری و عشقت را نثارم می كنی، ومنی كه به توجه به خالصانه ترین عشق در كائنات،روی از تو بر می گیرم و چشم به دنیای پوچ خویش می دوزم. تویی كه هرگز دستان خالی ام را بی اجابت رها نمی كنی و منی كه هربار شیوه ی عشق تو را از یاد می برم و لاجرم،روی به سوی دیگری می آورم. تویی كه مدام به یاد منی و منی كه گاه گاهی به یاد می آورمت!

آه...خدای من...تو كیستی كه چنین"عبد نا خلفی" را رها نمی كنی؟!تو كیستی كه تمام سیاهی های قلب و روحم،در وجود پاك بی كرانت پوچ می شود؟!بار خدایا...با این همه بی توجهی و خیانت به عشق پاكت،چرا به حال خود رهایم نمی كنی؟!!

رهایم كن تا دیگر شرم چشم دوختن به نگاه های پر مهرت را نداشته باشم!تركم كن تا به امید رحمتت نباشم و بدین سان،دست از آلودگی های دنیا بشویم!خدایا...چرا مهر تو پایانی ندارد...؟!این محبت بی كران نامحدود برای چیست؟!چرا برای بازگشتم به سوی خود،تنها به "بهانه ی كوچك توبه" اكتفا می كنی؟!خدایا...دیگر مرا نبخش...به من نگاه نكن...دیگر دوستم ندار...!!!بگذار طعم تلخ زندگانی بی تو را بچشم.بگذار در تنهایی تلخ خود مچاله شوم، تا شیرینی حضورت بر عمق جانم بنشیند!

خداوندا...چگونه احساس تنهایی كنم وقتی تو همه جا با منی؟!وقتی احاطه ات بر جهان را می بینم،چگونه ادعای بی كسی داشته باشم؟!پروردگار من...تنهایم بگذار...بگذار به حال خود باشم تا دیگر به حضور گرما بخشت عادت نكنم و در پس این عادت، تو را از یاد...نبرم...!

.

.

.

نه...نه مهربانم...رهایم نكن...تركم نكن...دوباره دستانم را بگیر،كه حتی تصور دنیای بی تو دیوانه ام می كند، لرزه بر اندامم می اندازد و مرا در خود می شكند.

نه...معشوق من...تنهایم نگذار...بگذار با تو باشم.وقتی تو در دنیای من نباشی،من چگونه در آن موجود باشم؛آخر بدون تو من در "كدام" دنیا موجود باشم؟!پس ای محبوب من...باز هم به من عشق بورز...آن قدر مرا به خود نزدیك كن تا در تو غوطه بخورم...آن چنان غوطه ور شوم كه دیگر "من" نباشم!

و بشوم

          جزئی

                          از خودت...

                                          و حالا...

 

تو و من...!