تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - آدم های ساده---صدای پای زندگی!
تاریخ : دوشنبه 14 فروردین 1391 | 15:20 | نویسنده : فاطمه
آدمهای ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هیچ کس را باورندارند.
همان ها که برای همه لبخند دارند.
همان ها که همیشه هستند،
برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاه است.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند ،
یا زمینشان میزند،
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب “آدم” می دهند.

سلام به همگی!خوبین؟دلم حســـــــــابی برای همتون تنگ شده بودخیلی وقت بود سر نزده بودم.راستی...سال نو مبارك!میدونم یه كم دیر شده ولی خوب من تبریك نگفته بودمبه هر حال برای همتون آرزوی بهترین ها رو دارم توی سال جدید!اما دوتا نكته

این متن بالایی كه پست رو باهاش شروع كردم رو مهشید جون زحمت كشیده فرستاده برامون!خیلی ممنونیم ازت مهشید جون!البته ببخشید دیر شد یه كم!

قالبمونو دیدین عوض كردیم؟!خوشگله؟!این یكی رو هم آقا علیرضا زحمت لینك دانلودش رو كشیدن!از شما هم خیلی متشكریم.

خوب دیگه بریم سراغ مطالب!این متن پایین هم دوباره مال خودمه...گذاشتم بخونین كه بهاری بشینخوب و بدش رو نمیدونم ولی امیدوارم خوشتون بیاد!بفرمایین


.

.

.

پا كه در  كوچه می گذاری،ناخودآگاه چشم هایت را می بندی!چرایش را نمی دانم!شاید...تاب دیدن این همه زیبایی را نداری!اینجاست كه نسیم ملایمی صورتت را می نوازد!و تو...مانند این كه دست مهربان آشنایی را حس كرده باشی!به وجد می آیی...چشم می گشایی و با دیدن آن همه رنگ سبز درخشان حیران می مانی.می خواهی حرفی بزنی، سخنی بگویی،اما... توان زبان گشودن نداری...یا نه! زبانت، یارای توصیف چنان زیبایی را ندارد! نمی دانی چه قدر می گذرد كه محو تماشایی.چند ثانیه...چند دقیقه...به خودت می آیی...و حالا نفس می كشی،عمیق...و عمیق تر...و ریه هایت را پر میكنی از عطر زندگی...هوای حیات بخش!

به راه می افتی،در راه درختان سر به فلك كشیده، با تن پوش های زمرّد،دست در دست هم داده اند. شاخه ها آن چنان در هم فرو رفته اند، در هم آمیخته اند، كه گویی با هم یكی شده اند! با دیدن جوانه های كوچك،تو نیز همراه طبیعت، ذرّه ذرّه جان می گیری! نسیم در گوش درختان آواز ملایمی زمزمه می كند! سبزه ها نیز همراه نسیم...می رقصند... و می رقصند...!

شعاع های طلایی رنگ خورشید، كه از لابه لای برگ های جوان، به چهره ات می تابد، زیبایی را صد چندان می كند و این انوار طلایی، انگار نور امید را در دلت می افروزند!

كمی آن طرف تر، شكوفه های سپید و صورتی رنگ درختان، كه چون حریر و اطلس بر تن شاخه ها نشسته اند لبخندی بر لبانت می نشانند و تو می ایستی تا به زمزمه ی سرود زندگی، از زبان پرنده ای كوچك كه روی درخت جنب و جوش می كند گوش جان بسپری!به راستی كه هیچ نوازنده ای هرگز چنان موسیقی زیبایی ننواخته است!

از شور و شوق، سر به آسمان بلند می كنی.آبی ست...آبی...و باز هم آبی...ساده و یكرنگ...آبی نشاط بخش...آبی شور انگیز! و تو در آن...غرق می شوی...گم می شوی...یا نه!تازه خود را پیدا می كنی!

ناگاه،ابر های كبود و لاجوردی...آبی پیش رویت را می پوشاند...باران می بارد...باران می بارد...!

نم نم باران...قطره قطره...شور و زندگی را بر وجودت فرو می ریزد!و تو...شاد می شوی...خیس می شوی...پاك می شوی!

حس می كنی خدایت، با تمام وجود، همه جا هست!از همیشه نزدیك تر...!از همه نزدیك تر...!دست آخر، دلت می خواهد تا از ته دل فریاد بزنی:

                                                       خدایا!

                                                               چقدر دوستت دارم!