تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - «روزنامه نگارومردنابینا»
تاریخ : پنجشنبه 24 فروردین 1391 | 10:41 | نویسنده : طاهره

سلاااااااام دوستان!خوبید؟

خیلی وقت بودآپ نکرده بودم دلم تنگ شده بود....

این یه داستان کوتاه که خییییلی به من کمک کردتوزندگیم پیشرفت کنم امیدوارم شمائم خوشتون بیاد.......

«روزنامه نگارومردنابینا»

روزی مردنابینایی روی پله های ساختمانی نشسته وکلاه وتابلویی رادرکنارپایش قرارداده بود.روی تابلوخوانده می شد:من کورهستم لطفاکمک کنید.

روزنامه نگارخلاقی ازکناراومی گذشت؛نگاهی به اوانداخت....فقط چندسکه درداخل کلاه بود.اوچندسکه داخل کلاه انداخت وبدون اینکه ازمردنابینااجازه بگیرد تابلوی اورابرداشت، آنرابرگرداندواعلان دیگری روی آن نوشت وتابلوراکنارپای اوگذاشت وآنجاراترک کرد.

عصرآن روزروزنامه نگاربه آن محل برگشت ومتوجه شدکه کلاه مردنابیناپرازسکه واسکناس شده است.

مردکورازصدای قدم های اوروزنامه نگارراشناخت وخواست اگراوهمان کسی است که آن متن رانوشته، بگویدکه روی آن چه نوشته است.

روزنامه نگار جواب داد:چیزخاص ومهمی نبود، من فقط نوشته شمارابه شکل دیگری نوشتم.

ولبخندی زدوبه راه خودادامه داد.مردکورهیچوقت ندانست که اوچه نوشته است،ولی روی تابلوی اوخوانده میشد:

                      "امروزبهاراست ولی من نمیتوانم آن راببینم..."

وقتی کارتان رانمیتوانیدپیش ببرید،استراتژی خودراتغییردهید.خواهید دید بهترین هاممکن خواهدشد...

باورداشته باشیدهرتغییر،بهترین چیزبرای زندگی است.حتی برای کوچکترین اعمالتان ازدل،فکر،هوش وروحتان مایه بگذارید.

                           "این رمزموفقیت است....لبخندبزنید..."

راستی نظریادتون نره....