تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - داستان کوتاه
تاریخ : پنجشنبه 4 خرداد 1391 | 08:47 | نویسنده : طاهره

سلااااام دوستان!خوبین؟...دلم براتون تنگ شده بود...

2تاداستان کوتاه براتون گذاشتم....

ایمان

شبی مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا كافی بود.
مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز كرد تا درون استخر شیرجه برود
. ناگهان،سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده كرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فرا گرفت. از پله ها پایین آمد و به سمت كلید برق رفت و چراغ را روشن كرد.
آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!

فقر
روزی یك مرد ثروتمند، پسر بچه كوچكش را به یك ده برد تا به او نشان دهد مردمی كه در آنجا زندگی می كنند چقدر فقیر هستند. آنها یك روز و یك شب را در خانه محقر یك روستایی به سر بردند.
در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!
پدر پرسید:آیا به زندگی آنها توجه كردی؟
پسر پاسخ داد: فكر می كنم!
پدر پرسید:چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟
پسر كمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:فهمیدم كه ما در خانه یك سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم و آنها ستارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست!
در پایان حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. پسر اضافه كرد:متشكرم پدر كه به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم!

راستی به پست پائینم سربزنید....

نظریادتون نره....