تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - ماه من...!-قتل این خسته...!
تاریخ : چهارشنبه 31 خرداد 1391 | 09:31 | نویسنده : فاطمه

در وصل هم ز عشــــــق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی كه ببینی چه می كشم

با عقل آب عشـــــــــــق به یك جو نمی رود

بیچاره من كه ساختــــــــــه از آب و آتشم...

 

استاد محمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)

 


سلام...
خوبین بچه ها؟

خوب اول یه خسته نباشید میگم به اونایی كه امتحاناشون تموم شده(بین خودمون باشه دارین حال می كنین ها...)
یه موفق باشید هم واسه ی دانشجوها كه دارن كیف امتحانارو می برن!!!!
ایشالله با نتایج خوب این موقعیت خطیر  رو پشت سر بذارین
امروز دو تا شعر براتون گذاشتم كه بنا به تصمیمات و تهدیدات سحر(!)اولیش از خودمه و دومیش از حافظ
امیدوارم خوشتون بیاد بفرمایید.
.
.
.
نظر، انتقاد، پیشنهاد، كلا هرچی كه دلتون می خواد یادتون نره...

.
.
.


ماه من...!


دوباره دامن بلند ارغوان...

به روی گنبد كبود آسمان...

كشیده شب...

 دلم دوباره گشته پر ز تاب و تب...

به زیر سقف آسمان نشسته ام...

بدون هیچ كس...

خودم فقط خودم...

دوباره من نشسته ام...

و خیره گشته ام به تو...

به تو فقط به تو،تو ماه آسمان...

دلم پر از غم است و بی تو غصه می خورم ولی...

بخند شادمانه تر...

 فقط تو شادمان بمان...

هزار پولك طلایی است روی دامن سیاه شب...

و روشن است شب از این چهل چراغ...

تو نیستی كنار من،عزیز دل، امید من....

بدون تو دگر گذر نمی كنم...

ز كوچه كوچه های تنگ كوچه باغ...

دوباره طبق عادت همیشگی...

نشسته ام غزل غزل برای تو...

هزار شعر عاشقانه خوانده ام...

 دوباره حافظ از من و صدای من بریده است...

برای بازگشت تو...

شبی هزار بار فال ها زدم...

ولی درون بیت های شعر ها...

هنوز خیره مانده ام...

نشسته ام...

و زل زدم...

به پاره پاره ابرها...

ولی ببین كه آسمان قلب من...

 از آسمان شب گرفته تر شده...

صدای شاد روزهای سرخوشی...

ببین كه پر زغم شده...

مدام خسته تر شده...

هوای من بدون تو...

چقدر سرد تر شده...

خیال و زندگانیم، كنار تو فقط قشنگ می شود...

وجود من، بدون تو...

بدون روح مانده است...

دلم برای دست های گرم تو...

چقدر تنگ می شود...

نگاه می كنم كه صورتت درون آسمان...

دوباره محو می شود...

ز نیمه شب گذشته است ساعتم...

نشسته ام هنوز هم....

به زیر بام آسمان...

ولی بدون تو دگر...

نمانده هیچ طاقتم...

به گوشه ای نشسته و همیشه دل شكسته ام...

دگر مرا برای شادیت خبر نمی كنی...

دوای درد و زخم های قلب من...

"چرا ز كوی ما گذر نمی كنی...؟! "





http://dl.wistfuls.com/aliuser/uploads/1394218174.jpg


خوب ممنون از توجه تون...
برای خوندن شعر حافظ
بفرمایین ادامه مطلب....

.

.

.

قتل این خســــــته به شمشیر تو تقدیر نبود

ور نه هیچ از دل بیرحــــــــــــم تو تقصیر نبود

من دیوانـــــــه چو زلف تو رهـــــــــــا میکردم

هیچ لایق ترم از حلقـــــــــــــه ی زنجیر نبود

یارب این آینه ی حســــــــــن چه جوهر دارد

که در او آه مــــــرا قوّت تأثیــــــــــــــــــر نبود

سر ز حسرت به در میکــــــــــده ها بر کردم

چون شناســـــــای تو در صومعه یک پیر نبود

نازنین تر ز قدت در چمـــــــــــــــن ناز نرست

خوش تر از نقش تو در عالـــــــــم تصویر نبود

تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رســـــــــــم

حاصلـــــــــم دوش به جز ناله ی شبگیر نبود

آن کشیدم ز تو ای آتش هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دست تو تدبیــــــــــــر نبود

آیتــــــــــی بود عذاب اندُه حـــــــــافظ بی تو

که بر هیچ کسش حاجت تفسیـــــــــــر نبود


من الآن اعصابم كمی تا قسمتی ابری(با بارش های پراكنده!)است.اعصاب ندارم كلادلم می خواد هرچی دم دستمه پرت كنم از پنجره بیرووووونولی مهم نیست...به قول یكی از دبیرای قدیمی مون:

این نیز بگذرد

شاد باشید...