تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - نیمه شعبان
تاریخ : پنجشنبه 15 تیر 1391 | 09:38 | نویسنده : سحر

خسته شده ام دیگر خسته شده ام...

خسته شده ام یس که دلم هوایت را کرد و تو نیامدی.انتظار تا به کی؟!تا کجا؟!تا کی جمعه هایم را اینقدر تلخ بگذرانم؟خط افق را تا کجا باید امتداد بدهم تا شاید روزی تو بیایی؟

همه میگویند تو ما را نگاه میکنی!پس مرا ببین که غروب جمعه هایم را اینقدر تلخ میگذرانم!مرا ببین که غریبانه ترین دقایق زندگیم عصر های هر جمعه میگذرد به امید آنکه شاید روزی توی آشنای بیایی و مرا از این غربت خفقان آور نجات دهی.این جا همه هستند ولی تو که نباشی همه حتی نزدیک ترین کسانم برایم غریبه اند!

پس کجایی؟تا کی میخواهی بگویی می ایی ولی نیایی؟!من دیگر  طاقت اشک های عصر های جمعه ی مادر ندارم!

تا به حال دقت کرده ای که خورشید عصر جمعه چقدر سرخ تر میتابد؟!دیگر حتی خورشید هم از انتظار خسته شده است و پا به پای مادر خون گریه میکند!!تا شاید روزی تو بیایی...

ای آشنای دل های غریب بیا تا خورشید طلایی بتابد و مادر عصر ها ی جمعه به جای اشک لبخندش را به ما هدیه کند بیا تا...

عید همه مبارررررررررررررررررررررررک