تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - یه درخواست کوچیک ...
تاریخ : یکشنبه 1 مرداد 1391 | 08:07 | نویسنده : سحر

خوش به حال فرهاد....

تلخ ترین خاطره اش "شیرین" بود...



سلام به همه ی دوستای گلم .حلول ماه مبارک رمضان رو تبریک میگم...

اما یکی نیست به خدا بگه بابا تو این گرما و گرونی کسی از شما توقع یک ماه مهمونی رو نداره که!باشه یه وقت دیگه مزاحم میشیم...

متن زیر رو خودم نوشتم دیگه ببخشید اگه یکم طولانیه خلاصه کردن پنج شیش صفحه برام خیلی سخت بود

فقط دوستان یه خواهشی دارم ازتون اگه از مطالب وبلاگ ما استفاده میکنین عیب نداره ولی لااقل منبع رو ذکر کنین دلمون خوش باشه....


با چند ضربه محکم به پشتم چشم هام رو باز میکنم و اولین گریه عمرم رو سر میدم.گریه ای به وسعت تما م بدبختی های عمرم که تازه ثانیه های اولش شروع شده!

این سوال رو بارها و بارها از خودم پرسیدم که چرا یه نوزاد وقتی پا به این دنیای سراسر نکبت میذاره اولین کاری که میکنه گریه اس؟!چرا نمیخنده؟!یا چمیدونم یه کار دیگه!آدمیزاد که هر کاری از دستش برمیاد!

ولی فقط یک جواب به ذهنم میرسه اونم این که با اون ضربه های محکم تازه باورش میشه که وارد اون دنیای نکبت باری که فرشته ها همیشه از  زشتی هاش میگفتن شده و برای اولین بار به حال خودش زار میزنه!کسی چمیدونه شاید توی این اشک ها از خدا میخواد که برش گردونه اما...

بعضی از اون نوزاد ها خوش بخت ترین آدمای روی زمین هستن!چون خدا اینقدر دوستشون داره که نمیتونه دوریشون رو تحمل کنه و همون موقع دعاشون رو اجابت میکنه و چند دقیقه یا چند ساعت بعد از تولد برشون میگردونه پیش خودش پیش فرشته های مهربون آسمونی!

اما همه این شانس رو ندارن از جمله من که خدا اولین دعام رو اجابت نکرد و گفت برو و بجنگ تا روزی برت گردونم!ولی نگفت کی؟!نگفت کجا؟!نگفت چقدر باید انتظار بکشم و با دست های خالی به جنگ سرنوشت برم؟!

تا دو سه ماهی بعد از تولد فقط اشک میریختم تا شاید خدا دلش به رحم بیاد و منو برگردونه ولی نیومد...!

کم کم محبت دیگه ای رو پیدا کردم که دست های نوازشگرش به نرمی بال فرشته ها بود و طنین صداش به گرمی نفس های خدا...کسی که شبانه روز تمام عشقش رو نثار موجودی ضعیف که از ترس و بی کسی فقط بلد بود گریه کنه میکرد و عصاره وجودش رو به او میخوراند!

این بود که کم کم یاد گرفتم که جز گریه میتونم گاهی هم بخندم و با آن موجود مهربان صحبت کنم ولی حیف که نمیفهمید!آخه من اول فکر کردم او از همان فرشته های مهربونه که خدا برای مراقبت من فرستادش به همین دلیل با زبان فرشته ها سعی کردم که با او حرف بزنم ولی افسوس که او نمیفهمید!

کمی که بزرگ تر شدم زبان فرشته ی جدیدم رو آموختم و با او هم کلام شدم.روز ها میگذشت و من بزرگ و بزرگ تر میشدم و اعمال انسانی رو یاد میگرفتم و دیگه یادم نموند که با چه زجری به این دنیا اومدم و اصلا دوست نداشتم آسمون خدا رو ترک کنم!اما حالا که بزرگ شده و به یاد اون رو زا میوفتم دلشکسته تر از قبل به خدا گلایه میکنم که چرا به گریه ها و دعا های اولیه ام جوابی نداده!و با همون اشک ها که یادگاری شیرین از همان دوران است عاجزانه از خدا طلب بردنم رو میکنم تا شاید از این همه رنج و سختی نجات پیدا کنم ...

اما افسوس که خدا گوش های شنواش رو از من دریغ کرده و به دیگری گوش جان سپرده افسوس...

خسته نباشنمیدونم زبون روزه سخت بود این همه رو بخونین ولی خوب چه کینمفعلا