تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - حباب...
تاریخ : چهارشنبه 1 شهریور 1391 | 12:56 | نویسنده : فاطمه
سلام.
بچه امروز دو تا شعر گذاشتم براتون.اولی از خودم دومی از سحر كه در واقع جوابش به شعر منه امیدوارم خوشتون بیاد

روزگارم ابریست...

آسمانم دلگیر...

و هوای دل من طوفانیست...

و خزان باغچه ی قلبم را...

رنگ خاكستری تیره زده ست...

وچه سنگین شده است...

روی دوشم سبد میوه ی غم...

در و دیوار دلم هم چندیست...

سرد و تاریك شده ست...

دل من در دل آن خانه ی متروك...

چنان یخ زده است...

كه سراپای وجودم انگار...

غوطه ور مانده دراین هستی پوچ...

چشم هایم عمریست...

كورسو هم دگر انگار ندارد حتی...

هیچ كس حاضر نیست...

كه فقط لحظه ای از شعله ی عشق...

به دلی خسته و در مانده دهد...

لحظه ها می گذرند...

و من هر ثانیه صدبار فرو می ریزم...

در درون می شكنم،می میرم...

خسته ام...

خسته ام بس كه دگر باره ز سر میگیرم...

چیدن میوه ی غم از دل پر دردم را...

و چه كس میگوید...؟!

كه دل یخ زده ام مرده و بس...

قلب من منتظر است...

شعله ای می خواهد...

كه به گرمای وجود...

یخ دلتنگی و غم های مرا ذوب كند...

و دلم پر شود از عطر بهار...

و ببینم كه در این دشت خیال...

می تراود باران...

من فقط روزنه ی كوچكی از نور برایم كافیست...

پرتوی كوچكی از عشق و امید...

و فقط پنجره ای رو به افق...

سال هاییست كه من منتظرم...

منتظر خواهم ماند...

آخر اما چه كسی می شكند...؟!

غم شب های سیاه...

شب مبهم...

شبی از جنس سراب...

آهِ من از دل شب های ترك خورده برون می آید...

می رسد تا به فلك...

تا به شهاب...

باز اما منم و قصه ی تنهایی خویش...

در خیالات تهی...

مثل حباب...!!!

حباب(2)

روزگارت ابریست....

آسمانت هم...

و هوای دل تو بارانیست...

و چه زیباست...

سنگینی غم...

در و دیوار دلت هم چندیست...

آماده ی زمستان شده است...

چشم در راه بهاری ست...

كه سراپای وجودت را...

غوطه ور كرده در یك هستی نو...

چشم هایت عمری ست...

زندگی را به همه قرض داده ست...

همه كس حاضر است...

رودی جاری از آبی عشق را...

به دل دریایی تو بدهد...

لحظه ها می گذرند...

و تو هر ثانیه صدبار به خود می بالی...

در درون می شكفی می نازی...

زنده ای...

زنده ای كه دگر باره ز سر می گیری...

چیدن میوه ی غم از دل پر دردت را...

و همه كس می گوید...

كه دل یخ زده ات منتظر است...

انتظار شیرین است...

شعله ای خواهی یافت...

به وسعت عشق...

یخ دلتنگی و غم هایت را ذوب خواهد كرد....

و دلت پر می شود از عطر بهار...

تنها اندك صبری برایت كافیست...

زندگی را خواهی یافت...

پنجره را بگشای و بایست...

ماه هایی گذران است در این بی برگی...

منتظر باید ماند...

آخر اما طلوع خواهد كرد...

آفتاب این شب های سیاه...

آفتابی روشن...

آفتابی از جنس ضحی...

شوق تو از دل شب های تاریك برون خواهد رفت...

می رسد تا به فلك...

تا به شهاب...

و تو می مانی و قصه ی عشقی ناب...

در خیالاتی همچون خواب...

هم رنگ آفتاب...

http://niloblog.com/up/images/7ujjiu8uejat5ebwavgg.jpg