تبلیغات
ღ♥ღروی این آبی آرام بلند ...ღ♥ღ - شبی یاددارم که چشمم نخفت......
تاریخ : یکشنبه 7 اسفند 1390 | 21:26 | نویسنده : سحر
  سلام........
 این شعرازبوستان سعدی که براتون نوشتم.....
لطفانظراتون رودرموردهرپست بگیدچون واقعا به نظراتون احتیاج داریم
ممنون....                       
                           شبی یاد دارم که چشمم نخفت

شنیدم که پروانه با شمع گفت

که من عاشقم گربسوزم رواست

توراگریه وسوز باری چراست؟

بگفت ای هوادارمسکین من

برفت انگبین یارشیرین من

چوشیرینی ازمن به درمی رود

چوفرهادم آتش به سرمی رود

همی گفت وهرلحظه سیلاب درد

فرومی دویدش به رخسارزرد

که ای مدّعی عشق کارتونیست

که نه صبرداری نه یارای ایست

توبگریزی ازپیش یک شعله خام

من استاده ام تابسوزم تمام

تورا آتش عشق اگرپربسوخت

مرابین که ازپای تاسربسوخت

همه شب درین گفت وگوبود شمع

به دیداراووقت اصحاب جمع

نرفته زشب همچنان بهره ای

که ناگه بکشتش پری چهره ای

همی گفت ومیرفت دودش به سر

که این است پایان عشق ای پسر

اگرعاشقی خواهی آموختن

به کشتن فرج یابی ازسوختن

مکن گریه برگورمقتول دوست

بروخرّمی کن که مقبول اوست

اگرعاشقی، سرمشوی ازمرض

چوسعدی فروشوی دست ازغرض

فدایی ندارد زمقصود چنگ

وگربرسرش تیربارندوسنگ

به دریا مروگفتمت زینهار

وگرمی روی تن به طوفان سپار